عزیزم حسین!
تقویمو که نگاه کنی کمتر از یک هفته مونده به اغاز محرم در حالی که جهان به پیکار با ویروس کروناست.دستم میلرزه نوشته هایی که برای شما نوشته بودم آنقدر دور از حال کنونی ام هست که انگار پتکی به سرم زده باشند و من گیج از ضربه.پریشون گفتنم نشونه ی بیقراریمه. بیقرارم برای لباس مشکی و شال عزا، بیقرارم برای سینه زنی ها،یادتان هست اخرین باری که هیئتی بر پا بود بهتان قول دادم شبیه مردان قبیله برایتان سینه بزنم.آآآآآآآآه :))) از قرمزی سینه هام بعد هیئت.عاااااخ از اینکه اولین بارم شد اخرین بار. چه می گفتم؟ ها! بی قرارم. بیقرار بوی کوی تان.گفتند چراغ های سرخ حریمتان روشن شده،گفتند پرچم گنبدتان عوض شده، گفتند موکب ها سامان گرفته.گفتند و شنیدم و ندیدم... بی قرارم برای نوکری کردن در حوالی بین الهرمین
+
تاریخ | پانزدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت | 15:33 نویسنده | مهتاب
|
برچسب:
نویسنده: آرشان قنبری
تاريخ: دوشنبه
25 بهمن
1400 ساعت: 2:06